محکوم به گناه
مطالب رمانتیک وعاشقانه
نگاه من به پر التماس ، نگاه تو کرخت وسرد در عمق تیره ی دلم کشم شکنجه ای ز درد گذشت مدتی دراز که باز عادتی شدم رها شدم از اضطراب قرین راحتی شدم ندارد عادتی تنم به فرقت لبان تو گرفته انس با تنم حصار بازوان تو اگر روی ، شب سیه ، به من سلام می کند شبی که خواب ناز را به من حرام می کند گناه ، حلقه می زند به دور روح تیره ام هراس ، خانه می کند به کنج چشم خیره ام به مرگ مبتلا شوم اگر روی ز پیش من کشد قرار ، بال خود ز جزء جزء این بدن در آن نگاه پر غمت نشانه های رفتن است پسِ لبان خاموشت کشاکشی به گفتن است به من نگو که خسته ای ز خوی بی قرار من از این زن مشوشِ رها ز قید و بند تن تو بی خبر ز عادتی ، ز سادگی گمان بری غنیمتی ب مکر خود ز کوی عشق می بری خبر نداری از دلم ، که باز عادتی شده توهمی ز عشق من ، تو را سعادتی شده ! خیال عشق من کِشد تو را به سوی دیگری نمانده در دلم دگر به ماندن تو باوری
نظرات شما عزیزان:
توسط تیلور جون
قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |