محکوم به گناه
مطالب رمانتیک وعاشقانه
کاش میشد... کاش میشد هیچکس تنها نبود کاش میشد دیدنت رویا نبود گفته بودی باتو میمانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود سالیان سال تنها مانده ام شاید این رفتن سزای من نبود من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود باز هم گفتی که فردا میرسی کاش روز دیدنت فردا نبود …
نازنینم ! از ناز چه می خندی ، بر ديده که می گريد ؟ اين ديده زمانی نيز خنديده ، که می گريد چون ديده ترا سر مست ، از باده اغياری در خون خود از غيرت ، غلطيده که مي گريد تنها نه از اين مردم ، صد روی و ريا ديده از مردمک خود هم ، بد ديده که می گريد لب نيک و بد دنيا ، نا خوانده که می خندد چشم آخر هر کاری پاييده که می گريد صد داغ نهان دارد ، اين سينه که می خندد صد گونه بلا ديدست اين ديده که می گريد آسمان خاليست، خالی، روشنانش را که برد؟ تاج ماهش، سينه ريز کهکشانش را که برد؟ گيسوان شب پريشان است چون آشفتگان موی بند نيلی پولک نشانش را که برد؟ از کمانگير شهابش کس نمی بيند نشان تير هايش را که بشکست و کمانش را که برد؟ باغبان تنهاست، تنها، گرد او جز خار نيست بيد مشکش را، گلش را، ارغوانش را که برد؟ آن چنار دير سال آزرده از بيهوده گيست آشيان مرغکان نغمه خوانش را که برد؟ جويبار از لذت همبستری سرشار نيست پيچ و تاب نرم سيماب روانش را که برد؟ پيش از ين ها زمين را آسمان سبز بود نيست اينک جز سياهی، آسمانش را که برد؟
کاش دستان خدا پیدا بود تا در آن وقت که بی حوصله وتنهایی ودلت از غصه دنیا مملو! بزنی تکیه بر آن؛ وبخندی به همه رنج جهان! خندیدن، خوب است
پس از آفرینش آدم خدا گفت به او: نازنینم آدم .......
با تو رازی دارم
اندکی پیش ترآی
آدم آرام و نجیب آمد پیش
زیر چشمی به خدا می نگریست
محو لبخند غم آلود خدا..... ! دلش انگار گریست
قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید و چنین گفت خدا:
یاد من باش … که بس تنهایم
بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید
به خدا گفت:
من به اندازه ی گلهای بهشت …..نه.....
به اندازه عرش ..نه ….نه
من به اندازه ی تنهاییت ای هستی من .....دوستدارت هستم
آدم کوله اش را بر داشت
خسته و سخت قدم بر می داشت
راهی ظلمت پر شور زمین
زیر لبهای خدا باز شنید ،
نازنینم آدم .... ! نه به اندازه ی تنهایی من
نه به اندازه ی عرش… نه به اندازه ی گلهای بهشت
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !! نازنینم آدم….نبری از یادم
بی تو اینجا نا تمام افتاده ام
پخته ای بودم که خام افتاده ام
گفته بودی تا که عاقلتر شوم
آه ، می خواهی مگر کافر شوم
من سری دارم که می خواهد کمند
حالتی دارم که محتاجم به بند
قهقهه، عالی است
گریستن، آدم را آرام می کند
اما…
لعنت بر بغض!اگر عشق نبود
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایرهی کبود، اگر عشق نبود
از آینهها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟
در سینهی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟
قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |