محکوم به گناه
مطالب رمانتیک وعاشقانه
فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم کسی سوال میکند ، برای چه زنده ای ؟ و من برای زندگی ، تو را بهانه میکنم اگر فقیر به دنیا امدی تقسیر توست تقسیر تو نیست ولی اگر فقیر بمیری تقسیر توست
مجسمـه اي با چـشماني باز خيره به دور دست شايد شرق شايد غرب مبهوت يك شكست، مغلوب يك اتفاق مصلوب يك عشق، مفعول يك تاوان خرده هايش را باد دارد مي برد ... تو برای عشق باید بسوزی و بسازی و بمانی
YYY منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم من واسه تو خیلی کمم
ساعات عمر من همگي غرق غم گذشت مانند مرده اي متحـــرک شدم بيــــــا میخواستم که وقف تو باشم تمام عمر دنیا خلاف آنچه که میخواستم گذشت دنيا که هيچ، جرعهي آبي که خوردهام مولا! شمار درد دلم بي نهايت است تا کي غروب جمعه ببينم که مادرم كاش خداوند سه چيز را نمي آفريد: اول عشق،دوم غرور،سوم دروغ زيراانسانهامجبورنميشدند به خاطرعشق ازروي غروردروغ بگويند. ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
گل آفتابگردان رو به نور میچرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانایم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را میداند. او جز دوستداشتن آفتاب و دلخوشی آفتابگردان، تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و او ادامه داد: «روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفتوگوی من و آفتابگردان، ناتمام
اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود ********************************************
ارزش هر لحظه را با فکر کردن به لحظه بعد از دست مده. هرگز تسلیم نشو! هر روز معجزه تازه ای اتفاق می افتد. خواستار تعالی باش و بهایش را با تلاش خود بپرداز. به اهداف بزرگ فکر کن اما از شادی های کوچک لذت ببر. خود را با معیارهای خودت بسنج نه با معیارهای دیگران
پس عاشق باش تا بمانی
دست مرا بگير که آب از سرم گذشــت
بي تو تمام زندگيام در عدم گذشت
از راه حلق تشنهي من مثل سم گذشت
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت
يک گوشه بغض کرده، که اين جمعه هم گذشت
آفتابگردان نیست. آفتابگردان، کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.»
اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش میکردم که خورشید کوچکی
بود در زمین که هر گلبرگش، شعلهای بود و دایرهای داغ در دلش میسوخت.
آفتابگردان به من گفت: «وقتی دهقان، بذر آفتابگردان را میکارد، مطمئن
است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچوقت، چیزی را با
خورشید اشتباه نمیگیرد اما انسان همهچیز را با خدا اشتباه میگیرد.
فهمیدن خورشید، کاری ندارد. او همهی زندگیاش را وقف نور میکند. در نور
به دنیا میآید و در نور میمیرد، نور میخورد و نور میزاید.
انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان میمیرد و بدون خدا، انسان.»
نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر «تویی» نمیماند. من
فاصلههایم را با نور پرمیکنم، تو فاصلهها را چگونه پرمیکنی؟»
ماند. او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم، بوییدمش، بوی خورشید میداد و
آخرین صحبتهایش هنوز در گوشهایم طنین انداخته بود: «نام آفتابگردان،
همه را به یاد آفتاب میاندازد. نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد
انداخت؟»
آنوقت بود که شرمنده از خدا، رو به آفتاب گریستم
يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا
قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |